دویدم و دویدم به کربلا رسیدم کنارچشمه ی آب یه مشک آب دیدم آب رو دادم به چشمه چشمه به من اشک داد اشک رو دادم به زمین زمین به من لاله داد لاله همرنگ خونه تو گوش من میخونه حسین حسین حسین جان... داستان پيرمردی مهربان
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد |
About![]()
از قدیم گفتن دم هرچی بچه بامرامه گرررررررررررم دوست موستای خوشکل موشکلم من رهام این وبلاگ قبلنا هم بوده ها ولی یه جورایی تغیرش دادم جون مااااااااااااا خوب شده یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برین این نظر سنجیه بگین نظرتون چیه باااااااااشه؟ این وبلاگ واسه هرچی بچه باحاله هرکی نظر بذاره لینک میشه هرکی نیادو ستاره ی سهیل بشه ما هم دلگیر میشیم و اسمشو پاک میکنیم راستی بچه های عااااااااااااشق اگه داستانای جال از ملاقاتاااااااا،برخوردهاااااا، ضربه های روحی روانی و ..... دارن میتونن بگن براشون تو وبلاگ میذاریم کمکم اگه خواستین جون داداش چی خجالت نکشین دوس دارم مه بیان براتون نظر بذارنوووووووو کمکتون کنن وااااااااااااای خسته شدم دیگه بقیه شو خودتون میدونین دیگه پس نظر یادتون نره
Archivesاسفند 1390بهمن 1390 آذر 1390 AuthorsLinks
مهناز
کیت اگزوز ریموت دار برقی
<-PollItems->
برای ثبت نام در خبرنامه
ایمیل خود را وارد نمایید
|